آن گاه که چشم بسته روی طنابی که یک سرش در دست تو بود بند بازی می کردم
دریافتم که همیشه در عشق...
مساله اعتماد بوده است میان چشم های بسته ی من و دستهای لرزان تو!!!
باران خیسمان می کرد و بر بارانی هامان سبزه سبز می شد
بی تو اما سبزه ایی در کار نیست!
باران میبارد بر تنهایی من و سبزینه ایی جوانه نمی زند...
نوشته شده توسط نجات یافته در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 0:31 موضوع | لینک ثابت
سلام. بعد از مدتها دوباره تونستم بنویسم این اولین نوشته ی خودمه که تو وبلاگ میذارم امیدوارم خوشتون بیاد: بر اوج تنها كرانه ايي پيداست كه نفسهايم با صدايش همسويند تنها مرغ حواصيل است كه مي خواند
او مرا ميخواند و از ابر فرو مي آيد به سان قطره اشكي از چشم
ومن پرواز ميكنم در اوج بي وزني
چنان كه شاپركي در افسون گلي رها شود,
رهايم از هر چه نامي از زمين دارد
و ميرسم به اوج
, جايي كه تنها كرانه ايي پيداست....
نوشته شده توسط نجات یافته در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت

هر روز که میگذرد به یاد لحظه ی آغاز نقطه ی پایان را مینگریم
و از غباری که روی آینه ی ذهنمان نشسته در میابیم که هر ابتدایی را انتهایی است
به امید آن روز که حتی اگر زمان از حرکت باز می ایستد
قلبمان به آغاز، عقلمان به مسیر و چشممان به پایان بیندیشد
و هرگز طعم تلخ و سنگین سکون را تجربه نکنیم
بی شک دیدن دوباره ی یکدیگر آغاز مسیر را برایمان تداعی میکند
به امید دیدار
نوشته شده توسط نجات یافته در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 16:31 موضوع | لینک ثابت
به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است
...بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
...بیا بنگر چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها ،
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
.....
شب افتاده است و من تنها و تاریکم .و در ایوان من دیریست
در خوابند ،
پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من
!بیا ای یاد مهتابی
!دلم تنگ است
...«
مهدی اخوان ثالث»
نوشته شده توسط نجات یافته در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 4:28 موضوع | لینک ثابت
عشق فرمان داد که به تو فکر کنم
روز و شب زیر لبم اسم تو را ذکر کنم
دوستم داشته باش
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی
گل اطمینان را تو به من هدیه کنی
من به آن می ارزم که در این قربانگاه تو به دادم برسی
تو نجاتم بدهی از غم بی هم نفسی
تو به آن می ارزی که گریه ی بارانیم را به تو تقدیم کنم
تو به آن می ارزی که اسیر تو شوم
و به یمن نفست
آنقدر زنده بمانم که پیر شوم
نوشته شده توسط نجات یافته در چهارشنبه یکم فروردین 1386 ساعت 1:14 موضوع | لینک ثابت
می خوام اینو به مناسبت روز عشاق اول از همه به عشق خودم و بعد به تمام عاشقای دنیا تقدیم کنم
امیدوارم همگی از عشقتون کام بگیرین و غم به دلاتون راه نداشته باشه :

نگاه یار را از من مگیرید دلم برده مبادا پس بگیرید
من از جادوی چشمش مست مستم ز بد مستی من خرده مگیرید
هزاران بوسه بگرفت از لبانم رقیبان بوسه هایم پس مگیرید
دو دستم بوی دستانش گرفته گلاب قمصر از دستم بگیرید
دلم برده در کوه و در و دشت سراغ لاله را از من بگیرید
نفس بند نفسهای عزیز است عزیزان جان من از تن مگیرید
همه هوش و هواسم در پی اوست سراغ من دگر از من مگیرید
صدای یار می آید به گوشم سراغ مرغ خوش الحان مگیرید
تنم بوی تن او دارد امشب
خبر از یوسف کنعان مگیرید
نوشته شده توسط نجات یافته در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 1:34 موضوع | لینک ثابت
روزی که آمدی شعر نابی بودی ایستاده بر دو پا!
آفتاب و بهار با تو آمدند!
روزی که آمدی طوفان شد و پیکانی که کودکان کلوچه ی عسلی اش پنداشتند
زنان دست بندی از الماس
و مردان نشان شبی مقدس!
چندان که بارانی ات را_چونان پروانه ای که پیله می درد_ در آوردی و نشستی رو به روی من
باور آوردم به حرف کودکان و زنان و مردان:
تو به شیرینی عسل بودی
به زلالی الماس
و زیبایی شب مقدس!
نوشته شده توسط نجات یافته در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 ساعت 3:13 موضوع | لینک ثابت
بين حقيقت و رويا يك دنيا فاصله است
حقيقت پيشه چشمام و رويا دست نيافتني
حقيقت زندگي من تلخ و روياش شيرين
به حقيقت تلخ نزديكم و از واقعيت رويا دور
اي شيرين ترين رويا هرگز دست نيافتني نباش
آفتاب نماينده حقيقت و شب نماينده روياست
پس بيا با هم آفتابي بشيم تا حقيقت روشن شود

نوشته شده توسط نجات یافته در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 18:30 موضوع | لینک ثابت
من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا تاق ام میکنه
تو بزرگی مث شب
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی مث شب
خود مهتابی تو اصلا
خود مهتابی تو
تازه وقتی بره مهتاب و هنوز
شب تنها باید راه دوری رو بره تا دم دروازه ی روز
مث شب گود و بزرگی
مث شب
تازه روزم که بیاد
تو تمیزی مث شبنم
مث صبح
تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مث اون ململ مه
که رو عطر علفا
مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن
میون مرگ و حیات
مث برفایی تو
تازه آبم که بشن برفا عریون بشه کوه
مث اون قله ی مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی...
من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا تاق ام میکنه.../

نوشته شده توسط نجات یافته در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 13:29 موضوع | لینک ثابت
هیچ تنها و غریبی طاقت غربت چشماتو نداره
هرچی دریا رو زمینه قدره چشمات نمیتونه ابر بارونی بیاره
وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا
از دریچه ی قشنگ چشم روشنت می باره
نمیتونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات
تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات
توی این غروب دلگیر جدایی توی غربتی که همرنگ چشاته
همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته
حرفی داری روی لبهات اگه آه سینه سوزه
اگه حرفی از غریبی اگه گرمای تموزه
تو بگو به این شکسته قصه های بی کسیتو
اضطرابو نگرانی حرفای دلواپسیتو
نمیتونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات
تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات
نوشته شده توسط نجات یافته در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 9:22 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار یا یار به من یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY